تبليغاتX
ღღღ تنها همسفر عشق ღღღ

ღღღ تنها همسفر عشق ღღღ

ღღღ در کل چیزی به جز شعر نیست.....

عشق بدون مرز ....................


..........................تکیه بر دیوار کردم خاک بر پشتم نشست
...............دوستی با هر که کردم عاقبت قلبم شکست
......تکیه بر دیوار کردم خاک بر فرقم نشست
...خاک بر فرقش نشیند آنکه یار از من گرفت

خبر از آشنايي نيست اينجا.................زشعله ردپايي نيست اينجا
بيا اي دل بيا تا بار بنديم...................براي عشق جائي نيست اينجا

زندگی سنگ شد و قلب مرا ساده شکست............
بشکند دست قضا که پر پروازمو بست
.............
اه و نفرین به من این بار اگر بر گردم..............
پشت پا بر تو زنم/بر تو و بر هر چه که هست ........

 

        گر عشق رود جان باید داد

متين ترين كلمه "عشق" است.
 جذاب ترين كلمه "آشنايي" است.
 پاكترين كلمه "وجدان" است.
 تلخترين كلمه "جدايي" است.
زشترين كلمه "خيانت" است.
سخت ترين كلمه "تنهايي"
بد ترين كلمه "بي وفايي " است


 لاف عاشقی
آهای تویی که ازاون مینویسی
بدون مرام اون ازجنس سنگِ
اونی که لاف عاشقی رومیزد
ببین تنهام گذاشت باکلی نیرنگ
غریبی بی کسی انداره داره
آخه دل منم خدایی داره
یه گیتار شکسته هم دم من
یه کولی وغریب وبی نشونه
کسی که یه روز دلش بامن بود
ببین قلبش شده یه تیکه ازسنگ
یه گیتار شکسته هم دم من
یه کولیُ غریبُ بی نشونه
برید بهش بگید فرقی نداره
بخوادپیشم بمونه یا نَمونه

خیام....خیام....خیام....

امروز   که   نوبت   جوانی  من   است

می نوشم از آن که  کامرانی  من   است

عیبم نکنيد گرچه  تلخ است خوش است

تلخ است  از آن که  زندگانی  من  است

 

گر  آمدنم     به    من    بُدی    نامدمی

ور  نيز  شدن   به  من بُدی کی شدمی؟

به زان  نبدی  که   اندرين  دير خراب

نه   آمدمی  ،   نه  شدمی  ،   نه  بدمی

 

از  آمدن   و   رفتن    ما   سودی   کو

وز   تار   وجود   عمر ما   پودی   کو

در   چنبر  چرخ  جان   چندين   پاکان

می سوزد و خاک  می شود  دودی   کو

 

افسوس  که   بی فایده   فرسوده   شديم

وز داس  سپهر سرنگون  سوده   شديم

دردا   و   ندامتا   که   تا   چشم   زديم

نابوده   بکام    خويش   نابوده    شديم

 

با   يار   چو  آرمیده  باشی  همه  عمر

لذات   جهان   چشيده  باشی  همه  عمر

هم   آخر   کار   رحلتت   خواهد   بود

خوابی  باشد  که  ديده  باشی  همه  عمر

 

اکنون  که  ز  خوشدلی  بجز نام  نماند

يک  همدم  پخته   جز  می  خام  نماند

دست  طرب  از  ساغر  می  باز  مگیر

امروز  که   در دست  بجز  جام   نماند

 

ای   کاش   که   جای   آرمیدن    بودی

يا   اين   ره   دور   را   رسيدن   بودی

کاش از  پی  صد هزار سال  از دل خاک

چون   سبزه   اميد    بر   دمیدن   بودی

 

چون   حاصل   آدمی در اين جای  دو در

جز  درد  دل   و   دادن  جان  نيست  دگر

خرم   دل  آن   که  يک  نفس زنده  نبود

و  آسوده  کسی  که  خود   نزاد  از  مادر

 

آن کس  که  زمين  و  چرخ افلاک  نهاد

بس  داغ   که  او  بر  دل  غمناک  نهاد

بسيار  لب   چو  لعل و زلفين چو مشک

در  طبل   زمين   و   حقه   خاک   نهاد

 

گر  بر  فلکم  دست  بدی  چون  يزدان

برداشتمی  من  اين   فلک  را  ز  ميان

از   نو    فلک    دگر   چنان   ساختمی

کازاده     بکام    دل    رسيدی    آسان

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 21:32  توسط ღღღ محسن تنها همسفر عشق ღღღ   | 

هم صدا ...

هم صدا
اگه هم صدا بودي اگه هم صدام بودي
هيچ كي حريفم نمي شد
كوه اگه رو شونه هام بود كمرم خم نمي شد
تو اگه خواسته بودي ،‌ آخ تو اگه خواسته بودي
تو اگه مونده بودي
موندني ترين بودم ، عمر صدام كم نمي شد
اگه هم صدا بودي ، اگه هم صدام بودي
هيچ كي حريفم نمي شد
كوه اگه رو شونه هام بود ، كمرم خم نمي شد
اگه زخمي مي شدم به دست تو مرهم بود
زخم قيمتي من محتاج مرهم نمي شد
اگه بارون عزيز با تو بودن مي گرفت
گل سرخ قصه مون تشنه ، شبنم نمي شد
تو اگه خواسته بودي

 

ز چشم حيله و افسون تو برداشتم شوق نگاهم را
وآن تاجی که از گلهای لادن
در بهار عشق تو از خون چشمانم بپروردم
به يک افسون بي پايان و سرگردان
خزان کردم
نه تنها عشق تو هر عشق ديگر را به دل کشتم
و تنها ميروم اين راه را با ديده ای پر خون
اگر اشکی پديد آيد از اين رفتن
بدان هر قطره اش پيمانه اندوه حزن بار است
خداحافظ.
خداحافظ وای همداستان بی وفای من
خداحافظ
خداحافظ تو ای همصحبت دير آشنای من
خداحافظ دگر با تو سرود آشنايی رانخواهم خواند
و خود با کوله بار خاطراتم در دل صحرا
به سوی آينده خواهم رفت
.......

 

باز با شبنم پاک
می توان شست غبار تن نيلوفر را
در ميان سبد خاطره هامان تنها
معرفت/عشق/عطوفت را ديد
باز با پای تمنا بايد
رفت تا مقصد احساس خدا
باز بايد به گل نور رسيد
گل زيبای اميدی که به تاريکي شب می خندد
او که بر بام وجودم آرام /می خرامد هر شب /می خرامد بی تاب /مي خرامد بی تب
او که هستی من است
شيشه ي عمر اهورايي من را
می فشارد در دست
کوله بار خود را می بندد
او به آرامش يک عاطفه می پيوندد
بايدم رفتن از اين خاموشی
بانگ و فرياد بر آرم :کـــــــــــيستی آينه دار دل من
اندکی صبر که من بيمارم
هستی ام عشق به توست
بذر اميدم بايد افشاند
که در اين تشنه کوير دل من
با يادت
هر گلی خواهد رست
برود لحظه لحظه
درد سوزان زتنم
باز ای کاش
اما تو!
ای تب زيستنم!
بمان
با من باش...
بايد ازاين خاموشی رفت... چه کسی بامن می آيد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 21:27  توسط   | 

چه کنیم و چه شديم

با کار خرابات نشيني چه کنم
با گدا نشسته با شاه نشيني شديم
چه کنم

گفت از عشق گدائيست اگر شاه شديم
چون شمع خرابات شديم ماه شديم

گفتم تو بگو که من چه بايد بکنم
آن چيست بگو که من نبايد بکنم

گفتم بنويس چه ساکتي دير شده
گفت دير نگو بگو زمان پير شده
گفت دير نگو بگو زمان پير شده

  ******************

دوستت دارم برام کوچيک اي همه وجودم
منم که باز ميگم بسته به تو بود و نبودم
زندگيمو دادي بر باد تو با شيريني حرفات

تو آبروم و ريختي پيش مردم به گناهي
منو ارزون فروختي به گناه بي گناهي

اگر چه دلم از حرفاي سرد تو شکسته
باز اين ديوونه ها رو زندگيشو به تو بسته

زندگيمو دادي بر باد تو با شيريني حرفات
زندگيمو دادي بر باد تو با شيريني حرفات

چرا تو دوست داري رسوائيمو ميون مردم
چرا تو دوست داري توو اشک تنهائي بشم گم
*****************************************
ميخشکه آب دريا ها خراب مي شه همه راها
اگه کشتيم ما امروز و ميميرن همه فرداها

قيامت ميشه ما با هم نباشيم
نمي چرخه فلک از هم جدا شيم

ديگه روزي نمي مونه که شب شه
ديگه عاشق کجاست تا جون به لب شه

همه رود خونه ها بي آب
شکسته قامت مهتاب

براي اين دل عاشق
تموم زندگي در خواب

تموم جنگل ها خالي
يا سيل برده يا خشکسالي

غم گلهاي خشکيده
ز هم دنيا رو پاشيده

مي افته چرخ از گردون
ميره خورشيد تووي زندون

ميريزن سنگ ها از کوه ها
بوي غم ميده شب بو ها

زمين و آسمون دور مي شن از هم
مي شينه گرد غم بر روي عالم

زمان و ساعتش مي ايسته از کار
طبيعت از طبيعت مي شه بي کار


ديگه روزي نمي مونه که شب شه
ديگه عاشق کجاست تا جون به لب شه

نمي بينم ديگه قشنگي ها رو
سياه مي بينه چشمام رنگي ها رو

به چشم من که اين جوره
تو که نيستي چشام کوره

مثل آب رو آتيشه
تو باشي دنيا خوب ميشه
**************************************

 

تو نبودي و من با عشق نا آشنا بودم....


تو نبودي و در نهان جانه دلم جايت خالي بود.......


تو نبودي و باز به تو وفادار بودم........


تو نبودي و جز تو هيچ كس را به حريم قلبم راه ندادم......


و تو آمدي.از دوردستها......


از سرزمين عشق......


تو مرا با عشق آشنا كردي.....


با تو تا عرش دوست داشتن سفر كردم........


تو مفهوم عاشق  بودن را به من آموختي..........


با تو كامل شدم.......


با تو بزرگ شدم......


با تو الفباي عشق را اموختم.......


نداي قلب عاشقم را به گوش همه رساندم......


به تو و كلبه عاشمان باليدم.......


تو نيمه گمشده ام شدي........


حال كه اينچنين شيفته توام باش تا در كنارت آرامش بيابم....


حتي براي لحظه اي از من جدا نشو......


بدون تو دستم سرد است........


بدون تو آغوشم تهي و لبريز درد است......


به حرمت عشقمان...


به حرمت لحظات زيبايمان..........


مرو كه بي تو من هيچم.......


بمان با من.....


بدان كه تا ابد نام تو بر قلبم حك شده........


بدان كه عشقمان هميشه پاك خواهد ماند.............


به وفايم ايمان داشته باش...............


تا به تو نشان دهم معني واقعي واژه عشق را

 

 

اگه بوسه ها آب باشن من به تو دریا رو میدم
 
اگر در آغوش گرفتن ها مثل درخت باشدمن به تو جنگل رو میدم
 
اگردوستی یه سیاره هست من به تو کهکشان را می دهم
 
اگر عشق زندگیه من مال خودم رو برای همیشه میدهم به تو
 
اگرمی تونستم چیزی باشم تو این دنیا عشقی می شدم که قلب تو رو به مال من پیوند بده

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 11:39  توسط ღღღ محسن تنها همسفر عشق ღღღ   | 

ما خاموشیم

 

ما خاموشیم ، خاموش تر از نیمه شب کوچه

                                    ما ساکتیم ساکت تر از لحظه های برف

ما می اندیشیم و باران صدای ماست و باران صدای تنهائیست

                                    دست تو آیا دریچه ای نخواهد گشود ؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

برای آنان که چنین دوست می دارند ، خاک چندان وسیع نیست

اندوه کوهی نیست که از آن بالا رویم و گودالی نیست که در آن سر نگون شویم

اندوه راه صافی است که از امروز به فردا می رود .

و من با تنهایی خود بلوری  تراشیده ام به ابعاد جهان و آنرا در دریای اشک خود رها کردم

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 10:24  توسط ღღღ محسن تنها همسفر عشق ღღღ   | 

بخند

آدمک آخر دنیاست ، بخند

آدمک مرگ همین جاست ، بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست ، بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد

شوخی کاغذی ماست ، بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست ، بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست ، بخند

راستی آنچه به یادت دادیم

پر زدن نیست که درجاست ، بخند

آدمک نغمه ی آغاز نخوان

به خدا آخر دنیاست ، بخند
+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 12:12  توسط ღღღ محسن تنها همسفر عشق ღღღ   | 

حسرت

 

شاعر شعرم مرا تنها گذاشت

او مرا در حسرت فردا گذاشت

غصه ای را بر دلم حک کرد ورفت

پس مرا تنها تر از تنها گذاشت

شمعم وپروانه دورم پر نزد

مرا در حجمی از رويا گذاشت

او که صبح هر شب تاريک بود

سخت مرا در دل شب جا گذاشت

در شروع قصه ای بودم که آه....

در دلم زخمی چه بی پروا گذاشت

شعله ی دردی که می سوزد مرا

آتشی بر تن دريا گذاشت

شاعر شعرم به من می گفت کاش

از چه رو در شعرم اين غوغا گذاشت.....

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 11:57  توسط ღღღ محسن تنها همسفر عشق ღღღ   | 

جوانى

نشسته ايم بر قاليچه اى به اسم جوانى...
 
 
مى تازيم و گرد و خاك مى كنيم زمين زير پايمان است
 
و اسير يك بازى شديم به اسم غرور و ديوارى را براى
 
پشت سر نهادن نمى بينيم، سرا پا شورِ برد و باخت را
 
مى شناسيم،آشناييم با شعور و جداييم با غم يا غرق
 
در غرور،چيزى در ماست كه روز و شب آرام نداريم
 
چيزى از جنس جستجو،چيزى مثل خيال يك آرزو...

دلم گرفت از آسمون، هم از زمين هم از زمون

تو زندگيم چقدر غمه، دلم گرفته از همه

اي روزگار لعنتي، تلخه بهت هر چي بگم

من به زمين و آسمون دست رفاقت نمي دم

امشب از اون شبهاست که من، دوباره ديوونه بشم

تو مستي و بي خبري اسير ميخونه بشم

امشب از اون شبهاست که من، دلم مي خواد داد بزنم

تو شهر اين غريبه ها دردم رو فرياد بزنم

از اين همه دربه دري تو قلب من قيامته

چه فايده داره زندگي اين انتهاي طاقته

از اين همه در به دري به لب رسيده جون من

به داد من نميرسه خداي آسمون من
 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 21:51  توسط ღღღ محسن تنها همسفر عشق ღღღ   | 

با تو از ستاره گفتم

با تو از ستاره گفتم با تو از ترانه گفتم 
با تو ازهر چي كه خواستي شعر عاشقانه گفتم
 
 
با تو گفتم كه قناري چه جوري عاشق باغه

دستاي لرزون عاشق چرا اينقدر داغ داغه

با تو گفتم عشق و ايثار راه و رسم تازه اي نيست

اسم موندگار عاشق اسم كم آوازه اي نيست


تو تموم قصه هامو چه صبورانه شنيدي

اما حرفي كه نگام گفت هرگز و هرگز نديدي


پر كشيدي پر كشيدي براي هميشه رفتي

حرف آخرم بجا موند وقتي پشت شيشه رفتي

با تو از بازي تقدير از زياد و كم نگفتم     

با تو از كه دنيا گفتم اما از خودم نگفتم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 12:34  توسط ღღღ محسن تنها همسفر عشق ღღღ   | 

آره بازم منم همون ديونه هميشگيق


سلام بهونه قشنگه من براي زندگي                     آره بازم منم همون ديونه هميشگي
 
فداي مهربونيات چه ميكني با سرنوشت      دلم برات تنگ شده بود اين نامه رو واست نوشت
 
حال منو اگه بخواي رنگ گلاي قاليه              جاي نگاهت بدجوري تو صحن چشمام خالي
ه
 ابرا همه پيشه منن اينجا هوا پر از غمه         از خوبيات هر چي بگم جون خودت بازم كمه
 
ديشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون                 فرياد زدم يا تو بيا يا منو پيشت برسون
 
فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خستت نكنه                غم غريبي عزيزم سروا شكستت نكنّ
 
چه ميكني با سرنوشت اونجا شبا خوش ميگذره    دلت ميخواد بيام پيشت يا تنها هستي بهتره

 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 12:11  توسط ღღღ محسن تنها همسفر عشق ღღღ   | 

سعی کن همیشه تنها باشی....

دوست دارم نه در قفس

 

عشق را دوست دارم نه در هوس

 

تو را دوست دارم تا اخرين نفس ...

سعی کن همیشه تنها باشی
زیرا تنها به دنیا امده ای و تنها از دنیا خواهی رفت
بگذار عظمت عشق را درک کنی
زیرا انقدر عظیم است که تو و هستی تو را نابود می کند
بگذار خانه ی عشقت خالی از وجود کسی باشد
زیرا اگر عشق در ان منزل کند به ویرانه هایش هم رحم نخواهد کرد
اما
اگر روزی امد که عاشق شدی
تنها یک نفر را دوست داشته باش
 بخواب و بخند و قدم بردار تنها بخاطر" او"
بگذار عشقی را داشته باشی پاک مقدس و اسمانی
ومگذار که یاد ما را طعم تلخ این حقیقت ببرد

    

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 11:40  توسط ღღღ محسن تنها همسفر عشق ღღღ   | 

با توام اهاي مسافر با همين ترانه برگرد.....

هق هق تلخم و بشناس         توي كوچه هاي خلوت
 
اين خود عشق عزيزم نه بهانست نه يه عادت
 
غصه هام و به تو گفتم اما چي ازت شنفتم
 
يه نفس همنفسم باش نزار از نفس بيفتم
 
گريه هام و تو نديدي         هر چي گفتم نشنيدي
 
من كدوم عهدو شكستم كه از عشق من بريدي
 
وقتي نيستي لحظه هام و    با خيالت مي گذرونم
 
حتي تا اخر دنيا             من براي تو مي خونم
 
وقتي نيستي حتي خورشيد ميشه مثل لحظه ها سرد
 
با توام اهاي مسافر با همين ترانه برگرد.....
 
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 21:33  توسط ღღღ محسن تنها همسفر عشق ღღღ   | 

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند دعای نیم شبی دفع صد بلا بکند

 
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند                 دعای نیم شبی دفع صد بلا بکند

طبیب عشق مسیحا دم است و مشفق          چو درد در تو نبیند که را دوا بکند

عتاب یار پری چهره عاشقانه بکش            که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند

ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند               هرآنکه خدمت جام جهان نما بکند

تو با خدای خود انداز کار دل خوش دار         که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند

ز بخت خفته ملولم بود که بیداری               بوقت فاتحه ی صبح یک دعا بکند

                              بسوخت حافظ و بویی بزلف یار نبرد

                                 مگر دلالت این دولتش صبا بکند 

                                                                                       (خواجه شمس الدین محمد حافظ )

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 21:29  توسط ღღღ محسن تنها همسفر عشق ღღღ   | 

دارم از تو مینویسم،

؟؟

 

   Hosted by Tinypic.com     

دارم از تو مینویسم، که نگی دوست ندارم

حتی که با یه نگاهت ،زیرورو شد روزگارم

من تموم قصه هام، قصه ی توست

اگه غمگینه ،اون از غصه توست

هی میخواستم که بگم، که بدونی هالمو

اما ترس و دلهوره، خط میزد خیالمو

وقتی که شب میرسه،آسمون سیا میشه

غمو غصه تو دلم قد یه دنیا میشه

وقتی که دستای تو،خونمون در میزنه

 من از پشت دیوار،از خوشی پرپر میزنهدل

وقتی که دستای من، گرمی دستی می خواد

وقتی یه لحظه خوشی، به سراغم نمیاد

به تنه خفته من، تو میتونی جون بدی

به رگهای خشک من، قطره قطره خون بدی

هر چی شعر عاشقونست، من برای تو نوشتم

تو جهنم میسوزم،اما میگم تو بهشتم

اگه عاشقونه گفتم،عشق تو باعثشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 19:25  توسط ღღღ محسن تنها همسفر عشق ღღღ   | 

آقا محسن چاوشی

آهای تو که این همه دوری ازمن
این روزها در حال عبوری ازمن
آهای تو که فکر می‎کنی سوزوندی
دار و ندارمو با دوری ازمن
طاقت نداری ببینی می‎دونم
این همه طاقت و صبوری از من
ستاره‎ها میگن پشیمون شدی
می‎خوای بگی که غرق نوری از من
فکر نکنم بشه با صدتا دریا
(این همه نفرتو بشوری از من) نمی‎دونم با قلب سنگی
(دل ببری بازم چه جوری از من) آهای تو که این همه دوری ازمن
این روزها در حال عبوری ازمن
آهای تو که فکر می‎کنی سوزوندی
دار و ندارمو با دوری ازمن
طاقت نداری ببینی می‎دونم
این همه طاقت و صبوری از من
ستاره‎ها میگن پشیمون شدی
می‎خوای بگی که غرق نوری از من
فکر نکنم بشه با صدتا دریا
(این همه نفرتو بشوری از من) نمی‎دونم با قلب سنگی
(دل ببری بازم چه جوری از من)
(پشیمونی فایده نداره دیگه
چشات باید بارون بباره دیگه)

 

چه کسی خواهد دید
            
 مردنم را بی تو


گاه می اندیشم خبر مرگ مرا
                           با تو چه کس می گوید
 آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوی
                                      روی خندان تو را کاش می دیدم
شانه بالا زدنت را ( بی قید ) و تکان دادن دستت 
                                                 که مهم نیست زیاد و تکان دادن سر
چه کسی باور کرد


                  جنگل جان مرا آتش عشق تو
 خاکستر کرد
می توانی تو به من زندگانی بخشی
                                     یا
                                        بگیری از من آنچه را می بخشی  

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 19:21  توسط ღღღ محسن تنها همسفر عشق ღღღ   | 

باران

باز باران ، با ترانه                   با گهرهای فراوان            می خورد بر بام خانه.

یادم آرد روز باران،       گردش یک روز دیرین،                 خوب و شیرین،

توی جنگلهای گیلان.        کودکی ده ساله بودم           شاد و خرم

نرم و نازک          چست و چابک               با دو پای کودکانه

میدو یدم همچو آهو    می پریدم از سر جو        دور می گشتم زخانه.

می شنیدم از پرنده      از لب باد وزنده            داستانهای نهانی

رازهای زندگانی.     برق چو شمشیران بران     پاره می کرد ابرها را.

تندر ، دیوانه غران     مشت میزد ابرها را.      جنگل از باد گریزان

چرخها می زد چو دریا     دانه های گرد باران   پهن می گشتند هر جا.

سبزه در زیر درختان،      رفته رفته گشت دریا     توی این دریای جوشان،

جنگل وارونه پیدا.    بس گوارا بود باران!   به ! چه زیبا بود باران!

می شنیدم اندر این گوهر فشانی٬   رازهای جاودانی     پندهای آسمانی

بشنو از من ٬ کودک من    پیش چشم مرد فردا   زندگانی ٬ خواه تیره٬

خواه روشن

هست زیبا 

هست زیبا

هست زیبا

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 10:40  توسط ღღღ محسن تنها همسفر عشق ღღღ   | 

همیشه فکر میکنم اگر عشق نبود........

 

 

 

 

 

 

 

 

به كوه گفتم عشق چيست؟! لرزيد

به ابر گفتم عشق چيست؟! باريد

به باد گفتم عشق چيست؟! وزيد
 
به پروانه گفتم عشق چيست؟! ناليد
 
به گل گفتم عشق چيست؟! پرپر شد
 
به انسان گفتم عشق چيست؟!
اشك از ديدگانش جاري شد و گفت:
ديوانگيست!!
كاش مي دانستي در خزاني كه از اين دشت گذشت
سبز ها باز چرا زرد شدند
خيل خاكستري لك لك ها تا كجاهاي كجا كوچيدست
كاش مي فهميدي زندگي محبس بي ديواريست وتو
محكوم به حبس ابدي و عدالت ستم معتدلي است
كه درون رگ قانون جاريست
كاش مي فهميدي دوستي اش دهن سوزي نيست
كاش مي فهميدي.

 

 

از زندگي از اينهمه تكرار خسته ام
از هاي و هوي كوچه و بازار خسته ام
دلگيرم از ستاره و ازرده ام ز ماه
امشب دگر زهر چه و هر كار خسته ام
بيزارم از خموشي تقويم روي ميز
وز دنگ دنگ ساعت ديوار خسته ام
از او كه گفت يار تو هستم ولي نبود
از خود كه بي شكيبم و بيمار خسته ام
تنها و دلگرفته و بيزار و بي اميد
از حال من مپرس كه بسيار خسته ام.
+ نوشته شده در  جمعه نهم دی 1384ساعت 11:22  توسط ღღღ محسن تنها همسفر عشق ღღღ   | 

شمع عشق

یک نظر مستانه کردیَ عاقبت

عقل را دیوانه کردی عاقبت                                              

با غم خود آشنا کردی مرا                                                        

از خودم بیگانه کردی عاقبت

در دل من گنج  خود کردی نهان

جای در ویرانه کردی عاقبت

سوختی در شمع رویت جان من

چاره ی پروانه کردی عاقبت

قطره ی اشک مرا کردی قبول

قطره را دردانه کردی عاقبت

کردی اندر کل موجودات سیر

جان من کاشانه کردی عاقبت

زلف راپریشان کردی و خلق را

خانمان ویرانه کردی عاقبت

مو به مو را جای دل ها ساختی

مو به دل ها شانه کردی عاقبت

در دهان خلق افکندی مرا

فیض را افسانه کردی عاقبت

                                                                                  (فیض کاشانی)

خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان

کین شب دراز باشد در چشم پاسبانان

بر عقل من بخندید گردر غمش بگریم

کین کارهای مشکل افتد به کاردانان

دلداده را ملامت گفتن چه سود باشد

می باید این نصیحت کردن به دلستانان

دامن زپای برگیر ای خوبروی خوشروی

تا دامنت نگیرت دست خدایخوانان

من ترک مهر اینان در خود نمیشناسم

بگذار تا بیاید بر من جفای آنان

روشن روان عاشق از تیر شب ننالد

داند که روز گردد روزی شب شبانان

باور مکن که من دست از دامنت بدارم

هم شیر نگسلاند پیوند مهر بانان

                                                          (شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 20:37  توسط ღღღ محسن تنها همسفر عشق ღღღ   | 

بنام پاکی چشمانت

Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

   

دستان مرا بگیر  

حسرت نمی گذارد تو را فراموشت کنم و عشق مانع ایست قلبی

و تنها نگاه تو می تواند مانع از این مرگ شود

دوستت دارم و می خواهم در کنار من بمانی

بگذار این حسرت به واقعیتی تبدیل شود

و در کنارت بودن را احساس کنم

ای کاش می توانستی دیدگان شسته شده از اشک مرا ببینی و دستان مرا

در حالی که تو را نشانه رفته اند

و

 تنها با صدای قلب تو خو گرفته اند

را احساس کنی

لحظه لحظه های تنهایی من

با تو و به یاد تو

پُر می شود

و

بِدان

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsتنها تو دلیل زنده بودنیUpgrade your email with 1000's of emoticon icons

 

راهی ست راه عشق که هیچش کناره نیست

آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست

 
      
دیگر نپرس

میروم تا جایی که دیگر نپرس
میروم با کاروان اشقیا دیگر نپرس
میروم ای بی خبر از عشق ما دیگر نپرس
میروم تنها نگاری بی وفا دیگر نپرس
میروم با کوله بار خاطرات دیگر نپرس
میروم  با طعم تلخ قصه ها دیگر نپرس
میروم گلخانه را ویران کنم دیگر نپرس
میروم عشق تو را ویران کنم دیگر نپرس
میروم جان را به در آرم ز تن دیگر نپرس
میروم دل را رها سازم زغم دیگر نپرس
میروم مجنون و آواره شوم دیگر نپرس
میروم محسن میخانه شوم دیگر نپرس
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 20:32  توسط ღღღ محسن تنها همسفر عشق ღღღ   | 

محسن می ماند

   

سلام همسفر من الان تنها شودم

YYYYYYYYYYYY

گرهمسفرعشق شدی مرد سفر باش

هم منتظر حادثه هم  فکر خطر باش

زندگی  چیست ؟ خون دل

خوردن

اولش عشق و آخرش مردن

زندگی یعنی چی ؟
زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمیه عشق

زندگی یعنی لطافت گم شدن در نرمیه عشق

 

مطمئن باش مهرت نرود از دل من

 

مگر آن روز كه در خاك شود منزل من

پرسیدم : عشق چیست ؟ گفت : آتشی است .
گفتم : مگر آن را دیده ای ؟ گفت : نه در آن سوخته ام
 

به گل گفتم:عشق چیست؟گفت از من خوشبوتره

به پروانه گفتم :عشق چیست؟گفت از من زیباتره

به شمع گفتم:عشق چیست؟گفت از من سوزانتره

به عشق گفتم :آخر تو چه هستی ؟

گفت:من نگاهی بیش

 نیستم.

 
وقتي به دنيا آمدم آنقدر جا خوردم که تا دو سال قدرت حرف زدن نداشتم!
 
یه فرشته!
 
مردي در عالم رويا فرشته اي را ديد كه در يك دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبي گرفته بود و در جاده اي روشن و تاريك راه ميرفت.مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد:اين مشعل و سطل آب را كجا مي بري؟ فرشته جواب داد:مي خواهم با اين مشعل بهشت را آتش بزنم و با اين سطل آب،آتش هاي جهنم را خاموش كنم.آن وقت ببينم چه كسي واقعا خدارا دوست دارد!

 

**************************************

سرنوشت

خدايا چون نوشتي سرنوشتم ؟

كه بخت از من رميد از بس كه زشتم

زبانم لال اگر خط تو بد بود

تو ميگفتي خود من مينوشتم! 

 
 
 
عشق يعني يك سلام بي جواب
عشق يعني حسرت تشنه به آب
عشق يعني يك شب پر رمز و راز
عشق يعني كوله باري از نياز  
عشق يعني چشمه آب زلال    
عشق يعني يك فروغ بي زوال 
عشق يعني در شب در ماندگي   
خسته از اين روزگار بندگي  
معني عشق و دل و دلدادگي
در كتاب قصه اي از بچگي   
در ميان لحظه هاي خستگي       
عقل را شالوده بود اين زندگي    
تا كه يك شب ، پيغام خدا    
از درون برق و سيم و از هوا  
همچو تيري گرم و تيز  
بر نشان قلب من با صد ستيز 
بر نشست و شعله زد بر خرمنم  
روح من پرواز دادي از تنم       
اي يگانه سرنشين قلب من       
اي طنين بي رقيب آهنگ من     
عشق يعني بوسه اي از راه دور
عشق يعني كاسه اي لبريز نور
عشق يعني خواب من با يك خيال
عشق يعني يك فروغ بي زوال

                       

MoHsEn

       
 
((  نظر یادت نره   ))
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1384ساعت 20:36  توسط ღღღ محسن تنها همسفر عشق ღღღ   |